محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه

23

تفسير قرآن صفى على شاه

باز بشنو نكتهء اتوا الزّكاة * كامر حق به روى شد از بعد صلوة اصلش ايثار است اندر راه دوست * هر چه آن دارد وجود از مغز و پوست در شريعت بذل عشر است از منال * در طريقت بذل جان بر ذو الجلال عشق گويد از دو عالم يار به * فكر جان و سر مكن ايثار به جان و سر هم از تو نبود از ويست * نفى محض از خود چه دارد لا شىء است تو نبودى هيچ و او بودت نمود * از عدم آورد و موجودت نمود داده‌هاى او كنى ياد ار ز دل * باللّه ار سنگى و گل ، مانى خجل تا چه داده است او ترا از ساز و برگ * بين چه با خود برد خواهى وقت مرگ پيش از آن كانها بگيرند از تو باز * با نيازى كن نثار بىنياز مال دادت ده زكاتش بر فقير * عقل و جان دادت نثارش كن بمير تا كه او بازت عوض صد جان دهد * بعد مرگت عمر جاويدان دهد يك دهى از ده ، دهد ده بر يكت * جان دهى سازد بجانها مالكت ملك عاريت به مالك واگذار * هر چه زو بگرفته‌اى بر وى سپار اين هم از بهر تو بد كافزونشوى * در بهاى درهمى قارون شوى ور نه عريانى تو در هر نامه‌اى * چيست جانت تا كه بخشى جامه‌اى پس فنا شو از فنا هم كن سفر * هستى خود واگذار و درگذر چون چنين بستى كمر در خدمتش * راكعى با راكعان حضرتش داد خاتم مرتضى اندر ركوع * زانكه بد مستغرق بحر خضوع اين اشارت بود يعنى در نماز * دل شدم خالى ز غير دلنواز حلقهء هستى ز انگشت اينچنين * كرد بيرون در حضور رب دين در ركوعش شد تجلى صفات * گشت خالى از صفات خويش و مات بد تجلى ذاتى او را در سجود * زانكه سجده است آن فناى فى الوجود تير زان در سجده بكشيد از پيش * آنكه بود آگاهى از حال ويش زانكه او ديگر بجاى خود نبود * ديگرى بود آنكه بود اندر سجود تا نپندارى كه گويم بوده حق * حق برونست از لباس ما خلق ور كه هم بوده است او حق دور نيست * شرح اين كوته‌بينان كنم دستور نيست چون تو صورت بند اين آب و گلى * من چه گويم با تو كز خود غافلى وانكه آگاه است ز اسرار خفى * مىكند فهم آنچه ميگويد « صفى » گر تو ميفهمى سخن يارا ببخش * ور نميفهمى بهل ما را ببخش من بعشق او هنوز افسانه‌ام * شد چو ذكر زلف او ديوانه‌ام گاه گاهى بكسلد زنجير من * باز بندندم شنو تفسير من [ سوره البقرة ( 2 ) : آيات 44 تا 46 ] أَ تَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ وَ أَنْتُمْ تَتْلُونَ الْكِتابَ أَ فَلا تَعْقِلُونَ ( 44 ) وَ اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ وَ إِنَّها لَكَبِيرَةٌ إِلاَّ عَلَى الْخاشِعِينَ ( 45 ) الَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ وَ أَنَّهُمْ إِلَيْهِ راجِعُونَ ( 46 ) آيا امر ميكنيد مردمان را بنيكى و فراموش ميكنيد خودتان را و شما ميخوانيد كتاب را اما پس در نمييابيد ( 44 ) و يارى جوييد بشكيبايى و نماز و بدرستى كه آن بزرگست مگر بر تضرع كنندگان ( 45 ) و آنان كه گمان مىبرند كه ايشان ملاقات كنند پروردگارشان را و اينكه ايشان بسوى او بازگشت كنندگانند ( 46 ) ور برد خود را ز ياد آزاد اوست * اين فراموشى نشان از ياد اوست رفته است از نردبان دل به بام * پايه پايه تا مقام جمع تام كشته نفس خويش و افكنده به راه * شايد او را گر تو خوانى ره پناه هست از خود خالى از حق ممتلى * عارفان خوانند شيخش يا ولى نيست از نفست فراموشى سزا * جز كه او را كشته باشى در غزا تا نگردد كشته نفست بنده نيست * گر كنى ارشاد كس زيبنده نيست امر بر معروفت از بىباكيست * كس بافلاك آن برد كافلاكيست مرغ خانه گر پرد گامى بود * ور بود چالاك تا بامى بود كى تواند كرد بالاتر طواف * تا چه جاى شهر عشق و كوه قاف كاندر آنجا پر بريزد صد عقاب * هم نبيند عكس سيمرغ او بخواب اين دغل دو نان كه بيره رانده‌اند * نه كه راهى رفته وز ره مانده‌اند محض دعوى برده نى از يك نويد * گوى ارشاد از جنيد و با يزيد داده نفس كشتنى را پرورش * گر خورد غم بهر جا هست و خورش در ره اين غولست و دور از تأمرون * كى تواند شد بنيكى رهنمون آنكه نفس مرده دارد رهبر است * در قران احمد است و حيدر است هر چه او گويد بخلقان گفته حق * بر نكويى بوده نامش در و رق با تعقل خواند او فرمان شاه * كوست نازل بر پيمبر از إله درج در وى اصل و فرع عالمست * بابى از آن عقل و روح آدم است خواندن آن هر دم از خود مردنست * سوى او برگشتن و جان بردنست اولش خواندى نخواندى آخرش * تا به باطن پى برى از ظاهرش باطنش هم گر بخوانى اندكى * لحظه‌اى بر جا نمانى مندكى نكته‌اى ديگر ز تتلون الكتاب * با تو گويم گر كه باشى نكته‌ياب نزد عارف آن كتاب فطرت است * خواندن او از اصول فكرتست از پى توحيد فطرى احمدت * كرده دعوت بر كتاب ايزدت هم كند توحيد فطرى دعوتت * بر رسول و بر مقام وحدتت يافت چون توحيد افعالت ثبات * رو بتوحيد صفات آرى و ذات بر صلوة و صبر زين مشكل طريق * گفت جوييد استعانت چون غريق صبر يعنى بر مكاره كز قضا * وارد آيد تا شود كامل رضا صيقل صبرت زدايد زنگ قلب * زان بدل بر روح گردد رنگ قلب زان جلاى قلب روحانى شوى * در صفات لم يزل فانى شوى هم صلوتت كو حضور دايم است * ذكر و فكر بيفتور دايم است شد بمانند دو بال از بهر طير * مرغ جانت زان هوا گيرد بسير تا رسى بر آشيان اصل خويش * بىخزان يا بىبهار و فصل خويش ره شود طى سالك اندر منزلست * خود فناى فى اللَّه است و و اصل است جذبه اين بود توحيد ذات ار با حقى * رسته‌اى از هر تعيّن مطلقى دور آخر شد زمستان يار ماند * غير رفت و خانه بر دلدار ماند باده نوش افتاد و بر پا ساقى است * آنكه باقى بود آخر باقى است مستى آمد باز غرق مى شديم * خارج از تفسير و محو وى شديم چون كنم من ؟ يار گل‌فامم همى * ميدهد جام از پى جامم همى من چه گويم او چه خواهد مست ما * هر دمى جامى دهد بر دست ما جان من چون جام مى در دست اوست * دل اسير عشق و جان سرمست اوست